تبليغاتX
خانه دوست کجاست؟


خانه دوست کجاست؟

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم 
دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:49 توسط مجتبی| |

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:2 توسط مجتبی| |

در دل من چیزی است.مثل یک بیشه نور.مثل خواب دم صبح.

و چنان بی تابم.که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت.بروم تا سر کوه...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:56 توسط مجتبی| |

حضرت فرمود:
از كسانى مباش كه بدون عمل صالح به آخرت اميدوار است، و توبه را با آرزوهاى دراز به تأخير مى اندازد، در دنيا چونان زاهدان سخن مى گويد، اما در رفتار همانند دنيا پرستان است ، اگر نعمت ها به او برسد سير نمى شود ، و در محروميت قناعت ندارد ، از آنچه به او رسيد شكرگزار نيست و از آنچه مانده ، زياده طلب است.
ديگران را پرهيز مى دهد اما خود پروا ندارد ، به فرمانبردارى امر مى كند اما خود فرمان نمى برد ، نيكوكاران را دوست دارد ، اما رفتارشان را ندارد ، گناهكاران را دشمن دارد اما خود يكى از گناهكاران است ، و با گناهان فراوان مرگ را دوست نمى دارد ، اما در آنچه كه مرگ را ناخوشايند ساخت پافشارى دارد، اگر بيمار شود پشيمان مى شود ، و اگر مصيبتى به او رسد به زارى خدا را مى خواند ؛ اگر به گشايش ، دست يافت مغرورانه از خدا روى بر مى گرداند ، نفس به نيروى گُمان ناروا بر او چيرگى دارد ، و او با قدرت يقين بر نفس چيره نمى گردد.
براى ديگران كه گناهى كمتر از او دارند نگران ، و بيش از انچه كه عمل كرده اميدوار است . اگر بى نياز گردد مست و مغرور شود ، و اگر تهى دست گردد ، مأيوس و سْست شود ، چون كار كند در آن كوتاهى ورزد ، و چون چيزى خواهد زياده روى نمايد ، چون در برابر شهوت قرار گيردگناه را برگزيده ، توبه را به تأخير اندازد ، و چون رنجى به او رسد از راه ملت اسلام دورى گزيند ، عبرت آموزى را طرح مى كند اما خود عبرت نمى گيرد ، در پند دادن مبالغه مى كند اما خود پند پذير نمى باشد.
سخن بسيار مى گويد ، اما كردار خوب او اندك است ! براى دنياى زودگذر تلاش و رقابت دارد اما براى آخرت جاويدان آسان مى گذرد؛ سود را زيان و زيان را سود مى پندارد ، از مرگ هراسناك است اما فرصت را از دست مى دهد ، گناه ديگران را بزرگ مى شمارد، اما گناهان بزرگ خود را كوچك مى پندارد، طاعت خود را رياكارانه بر خورد مى كند ، خوشگذرانى با سرمايه داران را بيشتر از ياد خدا با مستمندان دوست دارد ، به نفع خود بر زيان ديگران حكم مى كند اما هرگز به نفع ديگران بر زيان خود حكم نخواهد كرد.     
(نهج البلاغه حكمت ۱۵۰)

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:25 توسط مجتبی| |

همواره

روحی مهاجر باش به سوی مبدا!

به سوی آنجا که بتوانی انسان تر باشی

و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری!

این رسالت دائمی توست.

(دکتر شریعتی)

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:0 توسط مجتبی| |

ازماهیان کوچک این جویبار
هرگز نهنگ زاده نخواهدشد .
من خردی عظیم خود را می دانم
و می پذیرم .
اما
وقتی که پنجه فتادن ریگی
خواب هزارساله مردابی را می آشوبد ،
این مشت خشم
برجدار دلم ،
بی گمان ،
بیهوده نیست که می کوبد .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:46 توسط مجتبی| |

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .


وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .


وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .


وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .


وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:44 توسط مجتبی| |

صداي كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

***

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.

و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،

بيا زندگي را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين، عقربكهاي  فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي كنند

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

***

مرا گرم كن

( و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،

اجاق شقايق مرا گرم كرد. )

***

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.

من از سطح سيماني قرن مي ترسم.

بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه

جرثقيل است.

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي دراين عصر

معراج پولاد.

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك

فلزات.

اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار

 خواهم شد.

و آن وقت

حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد.

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.

در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي

كودك گذر داشت

قناري نخ آواز خود را به پاي چه احساس

آسايشي بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش « استوا » گرم،

ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد.

*****

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:16 توسط مجتبی| |

وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

« دکتر علی شریعتی »

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:7 توسط مجتبی| |

تو به من خنديدي و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب الوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد ازارم،
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا،
خانه كوچك ما سيب نداشت
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:35 توسط مجتبی| |

رنج بزرگ يك انسان به اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكر هاي كوتاه در برابرنگاه هاي پست و پليد او احساس او در روح هاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار مي گيرد انسانيت حد و مرزي نمي شناسد. قبل از انكه داراي هويت زن يا مرد بودن باشيم انسانيم و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است . همديگر را به اين نام بشناسيم مقام بالاتري داريم .
خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان . اضطراب هاي بزرگ غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن . لذت ها را به بنده هاي حقيرت بخش و درد هاي عزيز بر جانم ريز .
خدايا كمكم كن تا آنچه را كه مي دانم به خاطر آنكه بد مي دانند كتمان نكنم !

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:17 توسط مجتبی| |

اين است «امانتي» كه بر دوش آدم سنگيني مي كند
و اين است آن«پيماني»
كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم،
و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم
ما براي همين هبوط كرديم،
و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم.

انسان بيش از زندگي است
آنجا كه هستي پايان مي يابد
او،ادامه مي يابد                  (دکترشریعتی)
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:10 توسط مجتبی| |

حرف ها دارم

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی!

 

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟

 

در کجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟

هر کجا هستی ، بگو با من.

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.

آفتابی شو!

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است ، آرام است.

از چه دیگر می کنی پروا؟

                                                                                                              " سهراب سپهری"

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 16:36 توسط مجتبی| |

شاید آنجا که دلم پیدا نیست

                             پشت گورستان غروب

شاید آنجا که نگاه خورشید 

                         پشت پرچین نگاهت گم شد

شاید آن شب

             آن شب، من و تنهایی من

                                 در میان شب یلدای سیاه دل تو جا ماندیم

بی هوا در ته نشین خاطرات یک دگر

        از طلوع یک سحر تا غروب یک طلوع

      در همان دم که ز ترس و ابهام

                           دست می ساییدم

                   به همه گوشه ی دیوار خرابات دلت

            در همان لحظه خاموش

                                           و هجوم سرد یأس

چه کسی بود صدا کرد مرا

                                و

                                  پرسید ز من

                                                   شور این عشق تا کجاست؟

تا کمر کش چند طلوع دیگر

                                   با سرانجام غروب؟؟

در همان کنج خراب و خلوت

چه کسی بود صدا کرد مرا

                                  و 

                                   پرسید ز من

                                                 این عشق راه به کجا خواهد داشت؟

به کدامین برزن و بازار تو را راه گشاست؟

آری که همین عشق

                         همین نور

                                     همین شور

                                                    چه آسان ببرد سوی خدا

                                                    و چه ارزان ببرد سوی فنا!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:7 توسط مجتبی| |

 

سفسطه ای که گمراهم کرد سفسطه اغلب مردم است، مردمی که هنگامی که دیگر برای به کار بردن قدرت بسیار دیر شده است ،از نداشتن آن شکوه دارند. پرهیزکاری تنها بر اثر خطا کار بودن خود ما به نظرمان دشوار می آید.اگر بر آن بودیم که همواره عاقلانه و سنجیده رفتار کنیم ، به ندرت نیازی به پرهیزکاری داشتیم. اما تمایلاتی که چیره شدن بر آنها آسان است ما را بدون مقاومت به دنبال خود می کشاند. تسلیم وسوسه های ساده ای می شویم که خطرش را کوچک می شماریم. رفته رفته در دام موقعیت های مخاطره آمیزی می افتیم که می توانستیم خود را به آسانی از آنها در امان نگه داریم اما دیگر جز با تلاش و کوشش دلیرانه ای که به وحشتمان می اندازد،نمی توانیم خود را بیرون بکشیم ، و سرانجام در پرتگاه سقوط می کنیم. در حالی که شکوه کنان به درگاه خداوند می گوییم: "برای چه مرا اینقدر ناتوان آفریده ای؟ "اما پاسخ او را بی آنکه بخواهیم، از وجدانمان میشنویم:" اگر این قدر ناتوانت آفریده ام برای این اس که نتوانی از مهلکه بیرون بیایی زیرا بدان اندازه توانایت آفریده ام که در آن فرو نیفتی .                " ژان ژاک روسو"

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:45 توسط مجتبی| |

حضرت علی می فرماید: دوره ای می رسد که اسلام پوستینش را چپه تنش میکند. چقدر تعبیر علمی و دقیق و ادبی و درستی است ، برای اینکه پوستین لبای مخصوصی است و بر خلاف لباس هایی که پشت و رویشان خیلی با هم اختلاف ندارد ، پوستین پشت و رویش متضاد با هم است ،رویش بهترین رنگ را از نظر زمان و سبک و سلیقه زمان خودش دارد و بهترین هنرمندان رویش نقش صنعت و هنر به خرج دادند و با الیاف و با نخهای ابریشمی و خوش رنگ رویش نقش به کار بردند و زیبا و جذابش کردند که هر چشمی را به خودش می گیرد در صورتی که پشتش "لو لو خور خوره"ست و بچه ها را با آن می ترسانند. بنابراین اسلام پوستینش را چپه تنش می کند، یعنی اسلام را چنان وارونه اش می کنند که هر چشمی و هر منطقی و هر فکری و هر نسلی تا چشمش برای اولین بار به آن می افتد ،از آن فرار می کند.        "دکتر شریعتی"

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:42 توسط مجتبی| |

کسانی که سطحی می اندیشند و عقلشان به چشمشان است فقط از اینکه آرایش عوض شده و لباس عوض شده دادشان بلند است، نه! این تغییر آرایش  و تغییر لباس ،نمونه تغییر انسانی است که مصرفش را عوض کرده ، زندگیش را عوض کرده! به جای اینکه از تغیییر لباس و تغییر آرایش بنالیم باید از عواملی که انسان ما را از شکلی که هست ،دارد به شکلی دیگر در می آید، بنالیم. اینها یکی از زخمهایی است که این بیماری بر روی پوست و قشر بیرونی زده ، و آن عبارت است از تغییر اساسی و جبری و قطعی و اجتناب ناپذیرفرهنگ و مذهب و احساس و ذوق و سلیقه و شکل زندگی فردی، اجتماعی و شکل جامعه اقتصادی و معنویات و ادبیات و زبان و همه چیز.     " دکتر شریعتی "

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:28 توسط مجتبی| |

"پلیدی" ، "پاکی" و "پوچی"
این سه راهی است ، که پیش پای هر انسانی گشوده است ، و تو یک کلمه نامفهومی ، و "وجود"ی بی "ماهیت"ی و هیچی ، که بر سر این سه راه ایستاده ای ، تا ایستاده ای ، هیچی ، چون ایستاده ای ، هیچی . یکی را انتخاب می کنی ، براه میافتی ، و با انتخاب راه "رفتن"ات ، "خود"ت را انتخاب می کنی ، معنی می شوی ...
               
(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 توسط مجتبی| |

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

 

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

 

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

 

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

 

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

 

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

 

وقتی میان طایفه ای پست میرود

 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 3:37 توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin